پست ثابت
من بارانم و این وبلاگ جهان از دید من است.
من بارانم و این وبلاگ جهان از دید من است.
آوای بانویی در کنار بیمارستانی را شنیدم که پرسید:
اینجا داروخانه کجاست؟ همهی قطراتم به این سو و آن سو نگاه کردیم ولی هیچ کس را ندیدیم و نیز این که بانو از کجا میداند که میتواند از من چیزی بپرسد؟ همینکه خواستم به او جواب بدهم، یادم آمد که من نمیتوانم حرف بزنم. با نگاهی دیگر به او دیدم که به یک گوشی تلفن در دستش که چند سانتیمتری دورتر از سینه اش گرفته خیره شده و دوباره پرسید، میشنوی یا نه؟ میگم اینجا داروخانه کجاست. پس آن زمان هم از من نپرسیده بود و با کسی که توی گوشی بود حرف میزد. حتمن طرفش میدانست او کجاست که سئوال را از او پرسیده. شنیدم که تشکری کرد و مسیری را در پیش گرفت و رفت.
دفتر اسناد رسمی
دو نفر از یک دفتر اسناد رسمی بیرون آمدند. یکی به طرف یک موتورسیکلت پارک شده رفت. دیگری هم بی هیچ واکنشی کنار جوی ایستاد. به نظرم منتظر جلو عقب کردن موتور بود که اوهم ترک موتور بنشیند. موتور سوار بعد از جلو عقب کردن پایش را روی گاز گذاشت و بی هیچ نگاهی به دیگری از او دور شد. کسی که ایستاده بود در خلاف جهت موتور پیاده به راه افتاد. اصلن عجله ای هم نداشت که بلکه من او را خیس نکنم. چرا که حتمن میدانست اگر قطراتی از من کمی موهای او را خیس می کند، در عوض تمام سینه ی طرفش را خیلی بیشتر از موهای او خیس خواهم کرد. نگاهی به آسمان انداخت و حدس زدم شاید از من میخواهد به بارشم ادامه بدهم.
دو نفر زیر من و به فاصله ی کمی از هم، ایستاده بودند. یکی از آن دو با گوشی تلفن حرف می زد. و دیگری نگاهش به او بود و حدس آنچه که او می شنید. یعنی در واقع دو نفر حاضر و یک نفر غایب از دید من.
مگه نگفتی سی و یک و پونصد؟ خب الان داری چی می گی؟ سی و چار و پونصد؟ باشه برات می ریزم. الان که نه. شب می ریزم. الان بریزم؟ باشه. ولی خب اصلشو به من نگفتی. اصلش چقدره؟ با نگاهی به دومی به گوشی گفت: دردت رو بگو. درد طرفش را نفهمیدم چرا که قطراتی از من که روی شانه های آنها نشسته بودند داخل لباسشان شدیم و مردیم.
عقرب
عقرب در گوشه ای گیر کرده بود. درواقع گیر نکرده بود. خیر سرش داشت مرا فریب می داد که خیال کنم خطری از جانب او مرا تهدید نمی کند. ولی من می دانستم که این نیست. اصلا عقرب اگر نیش نزند عقرب نیست. یک جانور دیگری است. مثلن گربه است. شاعر هم فرموده:
نیش عقرب نه از ره کین است ................... .
بر او باریدم که غرفش کنم. کسی رسید. با چتر. تلاشم بیفایده بود. از روی چتر لیز میخوردم. دیدمشان. دستش را به طرف عقرب برده بود. دمش را با دو انگشت شست و اشاره اش گرفت. فکر نکردم که او حتا عقرب را نمی کشد. ولی همین بود. خودش و چتر و عقرب از من دور شدند. عقرب را برد. با آن چه کرد؟ نمی دانم. فقط می دانم که حداقل نکشتش. کمی بعد بی عقرب برگشت و گفت: شاعر می فرماید: میازار موری که دانه کش است. گفتم: شاعر فرموده مور، نفرموده عقرب. همین شاعر اگر عقرب می دید با دمپایی لهش می کرد. گفت: خب شاعر این کار را بکند ولی من نمی کنم و می فرمایم:
میازار عقرب که نیشی زند
که نیش دارد و نیش شیرین خوش است.
چند قطرهی دیگرم در گوشه ای سوسکی دیدند و در ذهنم گذشت،
میازار سوسکی که در گوشه است.
در آسمان بودم. خیلی دور از زمین. با خود گفتم: چه میشد اگر اکنون، همچون پیامبری نازل میشدم؟ نگاهی به دور و بر انداختم. خدا را ندیدم. توقع بیجایی بود. خواستم با فریاد بگویم ولی لازم نبود. به آرامی گفتم: ما را نازل کنید. در آنی، رعد و برقی در میان ابرها زده شد و کمی بعد همراه با قطرات باران فرود آمدم. نازل شدم. بر دریا و جنگل و زمین و همه جا. در برخورد با دریا گم میشدم. در برخورد با جنگل شبنم و در برخورد با زمین گِل. عدهای برای اینکه بر سرشان ننشینم چتری و چیزی بالای سر خود گرفتند. راننده ها با برف پاککن مرا از مقابل چشمانشان کنار میزدند.
عدهای در انتظار تمام شدنم، خودشان را به زیر سایبان هایی کشانده بودند.
در هر جایی بودم. جمع آوری قطراتم غیرممکن مینمود. همهی صحرا گِلآلود شده بود. کسی را قدم زنان در صحرا دیدم که میگفت:
"به صحرا شدم. عشق باریده و زمین تر شده بود. همچنان که پای مرد به گِلزار فرو رود، پای من به عشق فرو شد.*"
او که بود؟ از آدمیان زمین بود یا او هم، چون خودم فرود آمده بود. در پیاش رفتم. هرجا که رفت، بر او باریدم و باریدم. تا تمام شدم. گماش کردم. پرواز کرد؟ یا به زمین فرو شد؟ کجا شد؟ اگر در آسمان باشد، شاید روزی چون خودم فرود آید. و آن گاه نوبت من است که در عشق فرو شوم.
* ذکر سلطان العارفین، بایزید بسطامی، تذکره الاولیای عطار نیشابوری،