دو نفر
دو نفر زیر من و به فاصله ی کمی از هم، ایستاده بودند. یکی از آن دو با گوشی تلفن حرف می زد. و دیگری نگاهش به او بود و حدس آنچه که او می شنید. یعنی در واقع دو نفر حاضر و یک نفر غایب از دید من.
مگه نگفتی سی و یک و پونصد؟ خب الان داری چی می گی؟ سی و چار و پونصد؟ باشه برات می ریزم. الان که نه. شب می ریزم. الان بریزم؟ باشه. ولی خب اصلشو به من نگفتی. اصلش چقدره؟ با نگاهی به دومی به گوشی گفت: دردت رو بگو. درد طرفش را نفهمیدم چرا که قطراتی از من که روی شانه های آنها نشسته بودند داخل لباسشان شدیم و مردیم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 10:50 توسط محسن مهدی بهشت
|