عقرب
عقرب
عقرب در گوشه ای گیر کرده بود. درواقع گیر نکرده بود. خیر سرش داشت مرا فریب می داد که خیال کنم خطری از جانب او مرا تهدید نمی کند. ولی من می دانستم که این نیست. اصلا عقرب اگر نیش نزند عقرب نیست. یک جانور دیگری است. مثلن گربه است. شاعر هم فرموده:
نیش عقرب نه از ره کین است ................... .
بر او باریدم که غرفش کنم. کسی رسید. با چتر. تلاشم بیفایده بود. از روی چتر لیز میخوردم. دیدمشان. دستش را به طرف عقرب برده بود. دمش را با دو انگشت شست و اشاره اش گرفت. فکر نکردم که او حتا عقرب را نمی کشد. ولی همین بود. خودش و چتر و عقرب از من دور شدند. عقرب را برد. با آن چه کرد؟ نمی دانم. فقط می دانم که حداقل نکشتش. کمی بعد بی عقرب برگشت و گفت: شاعر می فرماید: میازار موری که دانه کش است. گفتم: شاعر فرموده مور، نفرموده عقرب. همین شاعر اگر عقرب می دید با دمپایی لهش می کرد. گفت: خب شاعر این کار را بکند ولی من نمی کنم و می فرمایم:
میازار عقرب که نیشی زند
که نیش دارد و نیش شیرین خوش است.
چند قطرهی دیگرم در گوشه ای سوسکی دیدند و در ذهنم گذشت،
میازار سوسکی که در گوشه است.