در آسمان بودم. خیلی دور از زمین. با خود گفتم: چه می‌شد اگر اکنون، هم‌چون پیامبری نازل می‌شدم؟ نگاهی به دور و بر انداختم. خدا را ندیدم. توقع بی‌جایی بود. خواستم با فریاد بگویم ولی لازم نبود. به آرامی گفتم: ما را نازل کنید. در آنی، رعد و برقی در میان ابرها زده شد و کمی بعد هم‌راه با قطرات باران فرود آمدم. نازل شدم. بر دریا و جنگل و زمین و همه جا. در برخورد با دریا گم می‌شدم. در برخورد با جنگل شبنم و در برخورد با زمین گِل. عده‌ای برای این‌که بر سرشان ننشینم چتری و چیزی بالای سر خود گرفتند. راننده ها با برف پاک‌کن مرا از مقابل چشمانشان کنار می‌زدند.

عده‌ای در انتظار تمام شدنم، خودشان را به زیر سایبان هایی کشانده بودند.

در هر جایی بودم. جمع آوری قطراتم غیرممکن می‌نمود. همه‌ی صحرا گِل‌آلود شده بود. کسی را قدم زنان در صحرا دیدم که می‌گفت:

"به صحرا شدم. عشق باریده و زمین تر شده بود. همچنان که پای مرد به گِل‌زار فرو رود، پای من به عشق فرو شد.*"

او که بود؟ از آدمیان زمین بود یا او هم، چون خودم فرود آمده بود. در پی‌اش رفتم. هرجا که رفت، بر او باریدم و باریدم. تا تمام شدم. گم‌اش کردم. پرواز کرد؟ یا به زمین فرو شد؟ کجا شد؟ اگر در آسمان باشد، شاید روزی چون خودم فرود آید. و آن گاه نوبت من است که در عشق فرو شوم.

* ذکر سلطان العارفین، بایزید بسطامی، تذکره الاولیای عطار نیشابوری،