دفتر اسناد رسمی
دفتر اسناد رسمی
دو نفر از یک دفتر اسناد رسمی بیرون آمدند. یکی به طرف یک موتورسیکلت پارک شده رفت. دیگری هم بی هیچ واکنشی کنار جوی ایستاد. به نظرم منتظر جلو عقب کردن موتور بود که اوهم ترک موتور بنشیند. موتور سوار بعد از جلو عقب کردن پایش را روی گاز گذاشت و بی هیچ نگاهی به دیگری از او دور شد. کسی که ایستاده بود در خلاف جهت موتور پیاده به راه افتاد. اصلن عجله ای هم نداشت که بلکه من او را خیس نکنم. چرا که حتمن میدانست اگر قطراتی از من کمی موهای او را خیس می کند، در عوض تمام سینه ی طرفش را خیلی بیشتر از موهای او خیس خواهم کرد. نگاهی به آسمان انداخت و حدس زدم شاید از من میخواهد به بارشم ادامه بدهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 9:32 توسط محسن مهدی بهشت
|