بانو
آوای بانویی در کنار بیمارستانی را شنیدم که پرسید:
اینجا داروخانه کجاست؟ همهی قطراتم به این سو و آن سو نگاه کردیم ولی هیچ کس را ندیدیم و نیز این که بانو از کجا میداند که میتواند از من چیزی بپرسد؟ همینکه خواستم به او جواب بدهم، یادم آمد که من نمیتوانم حرف بزنم. با نگاهی دیگر به او دیدم که به یک گوشی تلفن در دستش که چند سانتیمتری دورتر از سینه اش گرفته خیره شده و دوباره پرسید، میشنوی یا نه؟ میگم اینجا داروخانه کجاست. پس آن زمان هم از من نپرسیده بود و با کسی که توی گوشی بود حرف میزد. حتمن طرفش میدانست او کجاست که سئوال را از او پرسیده. شنیدم که تشکری کرد و مسیری را در پیش گرفت و رفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 12:57 توسط محسن مهدی بهشت
|