<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باران آسمانی</title>
<link>https://baraneketab.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Sep 2026 09:27:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بانو</title>
<link>https://baraneketab.blogfa.com/post/6</link>
<description>آوای بانویی در کنار بیمارستانی را شنیدم که پرسید: اینجا داروخانه کجاست؟ همه‌ی قطراتم به این سو و آن سو نگاه کردیم ولی هیچ کس را ندیدیم و نیز این که بانو از کجا می‌داند که می‌تواند از من چیزی بپرسد؟ همینکه خواستم به او جواب بدهم، یادم آمد که من نمی‌توانم حرف بزنم. با نگاهی دیگر به او دیدم که به یک گوشی تلفن در دستش که چند سانتیمتری دورتر از سینه اش گرفته خیره شده و دوباره پرسید، میشنوی یا نه؟ میگم اینجا داروخانه کجاست.</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2026 09:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>baraneketab</dc:creator>
<guid>baraneketab.blogfa.com/post/6</guid>
</item>
<item>
<title>دفتر اسناد رسمی</title>
<link>https://baraneketab.blogfa.com/post/4</link>
<description>دفتر اسناد رسمی دو نفر از یک دفتر اسناد رسمی بیرون آمدند. یکی به طرف یک موتورسیکلت پارک شده رفت. دیگری هم بی هیچ واکنشی کنار جوی ایستاد. به نظرم منتظر جلو عقب کردن موتور بود که اوهم ترک موتور بنشیند. موتور سوار بعد از جلو عقب کردن پایش را روی گاز گذاشت و بی هیچ نگاهی به دیگری از او دور شد. کسی که ایستاده بود در خلاف جهت موتور پیاده به راه افتاد. اصلن عجله ای هم نداشت که بلکه من او را خیس نکنم. چرا که حتمن میدانست اگر قطراتی از من کمی موهای او را خیس می</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2026 06:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>baraneketab</dc:creator>
<guid>baraneketab.blogfa.com/post/4</guid>
</item>
<item>
<title>دو نفر</title>
<link>https://baraneketab.blogfa.com/post/3</link>
<description>دو نفر زیر من و به فاصله ی کمی از هم، ایستاده بودند. یکی از آن دو با گوشی تلفن حرف می زد. و دیگری نگاهش به او بود و حدس آنچه که او می شنید. یعنی در واقع دو نفر حاضر و یک نفر غایب از دید من. مگه نگفتی سی و یک و پونصد؟ خب الان داری چی می گی؟ سی و چار و پونصد؟ باشه برات می ریزم. الان که نه. شب می ریزم. الان بریزم؟ باشه. ولی خب اصلشو به من نگفتی. اصلش چقدره؟ با نگاهی به دومی به گوشی گفت: دردت رو بگو. درد طرفش را نفهمیدم چرا که قطراتی از من که روی شانه های آنها</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 07:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>baraneketab</dc:creator>
<guid>baraneketab.blogfa.com/post/3</guid>
</item>
<item>
<title>عقرب</title>
<link>https://baraneketab.blogfa.com/post/2</link>
<description>عقرب عقرب در گوشه ای گیر کرده بود. درواقع گیر نکرده بود. خیر سرش داشت مرا فریب می داد که خیال کنم خطری از جانب او مرا تهدید نمی کند. ولی من می دانستم که این نیست. اصلا عقرب اگر نیش نزند عقرب نیست. یک جانور دیگری است. مثلن گربه است. شاعر هم فرموده: نیش عقرب نه از ره کین است ................... . بر او باریدم که غرفش کنم. کسی رسید. با چتر. تلاشم بی‌فایده بود. از روی چتر لیز می‌خوردم. دیدمشان. دستش را به طرف عقرب برده بود.</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 06:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>baraneketab</dc:creator>
<guid>baraneketab.blogfa.com/post/2</guid>
</item>
<item>
<title>به صحرا شدم</title>
<link>https://baraneketab.blogfa.com/post/1</link>
<description>در آسمان بودم. خیلی دور از زمین. با خود گفتم: چه می‌شد اگر اکنون، هم‌چون پیامبری نازل می‌شدم؟ نگاهی به دور و بر انداختم. خدا را ندیدم. توقع بی‌جایی بود. خواستم با فریاد بگویم ولی لازم نبود. به آرامی گفتم: ما را نازل کنید. در آنی، رعد و برقی در میان ابرها زده شد و کمی بعد هم‌راه با قطرات باران فرود آمدم. نازل شدم. بر دریا و جنگل و زمین و همه جا. در برخورد با دریا گم می‌شدم. در برخورد با جنگل شبنم و در برخورد با زمین گِل.</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 10:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>baraneketab</dc:creator>
<guid>baraneketab.blogfa.com/post/1</guid>
</item>
</channel>
</rss>
